متن زیر خاطره ای از کتاب هزار و یک شب عاشقی است که یک روز قبل از شهادت شهید محمد حسین عباسیان را روایت می کند.

شهيد محمد حسين عباسيان در 14 دی ماه 1343 در شهرستان شيراز دیده به جهان گشود. پدرش کارمند شهرداري و مادرش خانه دار بودند. دوران ابتدايي و راهنمايي و دبيرستان را در شيراز گذرانده و بعد از آن  وارد نيروي انتظامي شد و مدرک فوق ديپلم گرفت. ا
او در سال 1366 ازدواج کرد و صاحب دو فرزند شد وی سرانجام در 11 اسفند 1378 در عملياتي که در درگيري با اشرار به شهادت رسید.
متن زیر خاطره ای از کتاب هزار و یک شب عاشقی است که یک روز قبل از شهادت شهید محمد حسین عباسیان را روایت می کند:
پسرم یک روز قبل از شهادت،برای منزل روشنایی گاز خرید و نصب کرد.
مادرش گفت:”این همه روشنایی برای چیه؟!”
گفت:”می خواهم برای مراسمی…چیزی که در خانه می گیریم؛یک مرتبه برق می رود و لازم می شود!”
بعدهم رفت و یک جارو برقی خرید و به منزل آورد.چون مادرش دستش درد می کرد،خودش ایستاد جارو کردن.
عصر همان روز هم همسر و بچه هایش را بیرون برد و همه جا گرداند.
بعد پیش من آمد و گفت :”بابا،برویم سوار موتور.
“من گفتم:”نه ، من سوار موتور نمی شوم؛به خصوص در شب!”از او که “سوار شو” از من که “نه!” بالاخره سوار موتورش شدم و با هم به سطح شهر رفتیم.
در بین راه دوستش را دید و به او گفت:”من فردا با سردار ابوالفتحی به ماموریت می روم و صددرصد مطمئنم که برنمی گردم؛مرا حلال کن!”
بعد هم رفت جلو مسجد عظیمی ایستاد و به دوستانش گفت:”خوب شد شماها را دیدم.من فردا ماموریت دارم و می خواستم که حلالم کنید!”
در کار پسرم حیران شده بودم ونمی دانستم که این چه شور وغوغایی ست که در دل وجانش افتاده است.بعد هم برای این که او را از این فکر و خیالات دور کنم،گفتن:”بابا،ساعتم درست کار نمی کند؛ببین ساعت سازی چیزی این دور و بر نیست؟”
برگشت و جلوی یک مغازه ی ساعت سازی ایستاد. مغازه دار در حال بستن بود.پسرم با اصرار به او گفت:”این ساعت پدرم است،و می خواهم که حتما درستش کنید.”
مغازه دار هم ایستاد و ساعت را درست کرد. بعد پسرم با او خداحافظی کرد و از او هم حلالیت طلبید.
گفتم:”بابا،تو چرا امشب این قدر زبانت نحس است!سه تا قل هو الله بخوان،به زمین و آسمان و خودت فوت کن و برو به امید خدا!”
پسرم خندید و فردای آن شب به همراه سردار ابوالفتحی به درجه ی رفیع شهادت نایل آمد.